تو به موجی مانی که روان است و هیچ آرزوئی در آن نیست تو چو موجی و خروشان به همه سوی روی من چو آن ماهی کوچک چه حقیرم پیشت میتوانی با خود تو به ساحل ببری ماهی را وبه خشکی بدهی تحویلش چه برایت سهل است کشتن این ماهی میتوانی آن را تو به زندان دلت اندازی تا ابد نام و نشانی دگر از ماهی بیچاره نباشد آنجا توچو آن موجی و من ماهی کوچک در زندانم تو به رویم ای موج بگشا آغوشت و مرا بی خبر از خاموشی و سردی دریا بنما تن من میلرزد سردی از هر جهتی بر تن من میتازد تو مرا حفظ کن ای موج بلند و مرا بی خبر از سردی دریا بنما
|