تبليغاتX
چارچوب
 

 

  من تو را خواب دیدم...

  جایی آن دور تر ها ...

  آن جا که آسمانش آبی بود ...

  و هوا بوی بهار می داد ...

  من تو را جایی در خواب دیدم...

  که هنوز می شد بچگی کرد و مسخره نشد..

  آنجا که زرا فه هایش هم حرف می زدند..

  .

  .

  تو خوب می فهمیدی نگاه های مرا...!

  تو چه معصوم بودی...

  تو مهربان بودی..

  تو عاشق بودی...!

  و چه قدر دلتنگ!

 

  تو اما شباهت زیادی به خودت در بیداری های روزمره من نداشتی!

  و من حتی در خواب هم می دانستم

  که زرافه ها سخن نمی گویند!!!


+ نوشته شده در 87/08/13ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |