تبليغاتX
چارچوب

گفته بودم پيش از اين ها : دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن هر كار بذر افشان است.
در ضمير يكديگر باغ گل روياندن است

 گفته بودم : آب و خورشيد و نسيمش مهر است
باغبانش رنج تا گل بردمد
گفته بودم : گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت تازه عطر افشان و گل باران كند
گفته بودم ليك با من كس نگفت خاك را از ياد بردي! خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذر هاي آرزويي پاك را
پوزشم را مي پذيري بي گمان
عشق با اين اشك ها بيگانه نيست
دوستي بذري ست اما هر دلي
در خور پروردن اين دانه نيست


+ نوشته شده در 88/01/15ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
shekastani

ماهي توي شكسـ تني زندگي مي كند.

شكسـ تني دورش راگرفته.

من هم ماهي ام و دارم توي شـ كـ س تـ نـ ي زندگي مي كنم.

ش ك س ت ن ي دورم را گرفته.

هر قدم كه بر مي دارم يك چيزي مـ يشـ كـ نـ د

يا يك چيزي كه قبلاً ش ك س ت ـه، خرده هاش پام را زخم مي كند.

اگر تنگ ماهي بيفتد و ب ش ك ن د، يعني ماهي مرده.

مگر اينكه ماهي خودش زودتر از تنگ بجهد بيرون تا بعدها توي خرده ش ي ش ه تقلا نكند،

يا از نبود هوا شكمش باد نكند و بيايد روي آب.

 


+ نوشته شده در 87/12/16ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
 noghte

نقطه

سر خط هم نداريم

مي دانم هنوز

پيراهن حقيقت را

تن آرزوهايمان نكرده ايم

اما

تمامش كردم اين قصه اشتباه را

نقطه

سر خط هم نداريم!

 

 


+ نوشته شده در 87/10/24ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
4chob

 تو به موجی مانی

که روان است و هیچ آرزوئی در آن نیست

تو چو موجی و خروشان به همه سوی روی

من چو آن ماهی کوچک

چه حقیرم پیشت

میتوانی با خود تو به ساحل ببری ماهی را

وبه خشکی بدهی تحویلش چه برایت سهل است کشتن این ماهی

میتوانی آن را

تو به زندان دلت اندازی

تا ابد نام و نشانی دگر از ماهی بیچاره نباشد آنجا

توچو آن موجی و من

ماهی کوچک در زندانم

تو به رویم ای موج

بگشا آغوشت

و مرا بی خبر از خاموشی و سردی دریا بنما تن من میلرزد

سردی از هر جهتی بر تن من میتازد

تو مرا حفظ کن ای موج بلند

و مرا بی خبر از سردی دریا بنما

 

 


+ نوشته شده در 87/08/17ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |

4chob.blogfa 

 چه ساده میشود دید

  که داستانها دیوانه وار در گردش اند

  همیشه شبیه پیش

  و انسان تا چه اندازه عاجز است

  درست در آن لحظه که می اندیشد زمین زیر پای اوست

  و خورشید و ماه در دستان کوچکش

  و تا چه اندازه در بند

  آن زمان که زیر سقفی مرتفع بال می زند

  و گمان می برد که رسته است

  ...

  شاید باید از نو آغاز کرد

  با وقوف به عجز

  و دانستن آنکه همیشه سقفی هست

  در آسمان همه

  هر اندازه وسیع ، هر اندازه بلند

  شاید باید دوباره از سر گرفت

  و به این تکرار خستگی آور پایان داد


+ نوشته شده در 87/08/14ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
 

 

  من تو را خواب دیدم...

  جایی آن دور تر ها ...

  آن جا که آسمانش آبی بود ...

  و هوا بوی بهار می داد ...

  من تو را جایی در خواب دیدم...

  که هنوز می شد بچگی کرد و مسخره نشد..

  آنجا که زرا فه هایش هم حرف می زدند..

  .

  .

  تو خوب می فهمیدی نگاه های مرا...!

  تو چه معصوم بودی...

  تو مهربان بودی..

  تو عاشق بودی...!

  و چه قدر دلتنگ!

 

  تو اما شباهت زیادی به خودت در بیداری های روزمره من نداشتی!

  و من حتی در خواب هم می دانستم

  که زرافه ها سخن نمی گویند!!!


+ نوشته شده در 87/08/13ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
anar

لیلی زیر درخت انار نشست ٫

درخت انار عاشق شد ٫ گل داد سرخ سرخ 

گلها انار شد داغ داغ ٫ هر اناری هزارتا دانه داشت ٫

دانه ها عاشق بودند ٫  دانه ها توی انار جا نمی شدند ٫

انار کوچک بود ٫ دانه ها ترکیدند ٫ انار ترک برداشت ٫

خون انار روی دست لیلی چکید ٫

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ٫

مجنون به لیلی اش رسید ٫

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود ٫ 

انار دلت ترک بخورد کافی است.

عرفان نظر آهاري

 


+ نوشته شده در 87/07/13ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
 kasi!

در این دنیا همیشه کسی هست

که منتظر دیگری است .

چه در دل کویر وچه در میانه شهری پر هیاهو.

و هنگامی که این دو از کنار هم می گذرند

و نگاهشان با هم تلاقی می کند، گذشته و آینده رنگ می بازد و تنها

چیزی که هست، آن لحظه است

و این لایزال که هر تقدیری زیر این خورشید با یک دست نوشته شده است،

دستی که عشق را بیدار می سازد

و برای هر کسی، همزادی قرار داده

که زیر همین خورشید کار می کند، می آرامد و در پی گنج است.

بدون این، رویاهای ما را معنایی نیست.

 


+ نوشته شده در 87/07/13ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
 dorry

امروز به تو مي گويم
فقط به تو
از تو دورم . . . دور
و نزديكتر از انعكاس آيينه
به ديوار سياه بي سايه
مثل خود به خودم
مثل شيدا به شيدايي
بهتر بود ؛ دور بود
از دور ديد
جاودانگي وجودت را حس كرد
حس عجيب ابديت صدايت را
در گوش پنهان كرد
ديگر چه فرقي مي كند
تو هستي . . . تا ابديت
اگر رفتي و رفتم . . . مي روم تا آغاز
اگر نديدي و ديدم . . . چشمهايمان باز است
و من ابديت نگاهت را
در نگاهم خواهم برد
و قدمهايم را با قدمهاي سريع رفتنت تا همه جا
هماهنگ مي سازم
سايه هامان جداست
راهمان يكي نيست . . . هماهنگي عشق
در قدمهامان نهفته است و من بيابان را
پشت سر گذاشتم
دريا را از دور ديدم
به انتهاي خوشبختي رسيدم
كودكي را دور انداختم
جواني را شناختم
عشق را در خود عشق ديدم
در آنگاه به خوابي ديگر خزيدم.

ممنون از دوست گلم عسل

 


+ نوشته شده در 87/07/11ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |
migzare
به عشق ، نور اميدي درين سياهي کور

به دل ، که با همه ناکامي و ملال و شکست

هزار آرزوي نا شکفته در او هست

به اين سفر که کجا مي روم؟ چه خواهم شد؟

به آسمان، به پرنده، درخت، دريا، کوه

به گرم پوئي باد

به سردي مهري ماه

که بي خيال تر از آفتاب مي گذرد

 


+ نوشته شده در 87/07/04ساعت
توسط در بندی رها موضوع: |